داستان House of Horrorsقسمت11

نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors

نوع داستان:ترسناک

نویسنده:سارا

شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم

شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه

اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید

اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه

واسه خوندن این پارت11 از داستان به ادامه مراجعه کنید


صبح روز بعد ساعت 10

ـ رزا ... بیدار شو ... کلی کار واسه فردا داریم ... میگم بلند شو

ه ـ سلام ... صبح بخیر

ـ سلام بیدار شدی ؟؟ صبح بخیر

ه ـ آره از صدای جناب عالی

ـ خب بالاخره ساعت ده گذشته هری

ه ـ درسته

جیم هر چی صدای رزا زد بلند نشد

سه ساعت بعد

رز یه خمیازه کشید

ــ سلام صبح بخیر

جیم و هری فقط به رزا نگاه میکردن

ــ سلام کردم

ـ سلام ظهر بخیر

ه ـ سلام

ـ هنوز وقت واسه خواب داشتی ... وقت بود

ــ معذرت میخوام خیلی وقت بود انقدر راحت نخوابیدم

ـ من مشکلی با خواب تو نداشتم ... به دلیل کارای فردا میگم ... خیلی کاره که باید انجام بدیم

ــ درسته ... هری هم میاد ؟

ـ نه

هری نگاهی به جیم انداخت

ــ باشه

ـ  اوون یه مهمونه بهتره فردا بیاد

ــ ولی اون میدونه که مهمونی الکیه ... تولد من نیست و این تصمیم و با هم گرفتیم

ـ درسته ... اما ... بهتره از الان بریم فردا منتظرتم هری

ــ باشه

ه ـ باشه فردا میام جیم

بعد جیم و رزا آماده شدن

ــ کادو یادت نره

جیم رزا رو کشوند و همراه خودش برد

ـ بیا ببینم

هری هم مات و مبهوت بهشون نگاه میکرد و بعد از اونجا رفتن

ه ـ ولی ... من از این قضیه هیچی نفهمیدم مهمونی واسه چی بود ؟؟؟؟؟ ساراح  الآن کجائه ؟ نکنه ... نکنه از این شهر بدون خبر رفته ؟ آهههههه مگه میشه ؟؟ ... بهتره برم خودمو واسه فردا آماده کنم

جیم و رزا در حال خرید کردن واسه جشن بودن

ــ کادو واسم چی میخری جیم ؟

ـ .............. کادو ؟ کادو واسه ی چی ؟

ــ تولد |:

ـ خوبه خودت میدونی الکیه

ــ خب ما میدونیم الکیه بقیه که نمیدونن

ـ درسته ... یه چیزی میگیریم

ــ باشه ... بادکنک ...

ـ بادکنک ؟

ــ |:

ـ آها آره ... مهمونیه دیگه نمیشد ؟ اه

ــ نامزدی ؟

جیم در حالی که داشت کیک میخورد یه تیکش پرید تو گلوش و کلی سرفه کرد

ــ شوخی کردم

ـ خیلی مسخره بود

ــ بازگشت ارواح به خانه را جشن گرفتیم ... کارت دعوت به خانه ی ارواح خوش آمدید ... چطوره ؟

که جیم یهو رفت تو فکر ... بعد از دو دقیقه رزا زد تو سر جیم

ـ آخخخخخخخخخخخ

ــ نکنه واقعا میخوای همچین کاری کنی ؟

ـ خب ...

بعد با دستاش مو هاشو  مرتب کرد

ـ نه ... ولی ... خب ...

بعد دوباره موهاشو مرتب کرد

ـ موهام مرتبه ؟

رزا زد زیر خنده

ــ نه کمیش رفته بالا ... اون پشت

ـ جدی ؟ |:

ــ آره بذار یه عکس بگیرم نشونت بدم

ـ لازم نکرده

بعد موهاشو درست کرد

ـ خوبه ؟

ــ آره بهتر شد

خلاصه بعد از کلی خرید جیم و رزا به خونه برگشتن ... جیم نگاهی به دور و برش انداخت

ـ آآآآآآآآآآ ... هیچی خونه خود آدم نمیشـــــه

ــ اینجا خونه آقای چاقالوئه ...

ـ پول که میگیره ...

ــ انگار که باهامون قهر کردن همه چی مرتبه

ـ هوم ؟ حتماً

ـ بیا یه جشن آشتی کنون بگیریم

ـ من و تو ؟ ... مگه قهر بودیم ؟

ــ نه ارواح و میگم

جیم نگاهی به پشت بوم خونه انداخت همون گربه سیاه رو در حالی که تو چشماش ذل زده دید نگاهشو از روی گربه برداشت و سرشو تکون داد

ـ رزا گمون کنم آشتین

ــ بیا تا فردا همو تنها نذاریم

جیم هر چی خودشو به اون راه میزد که انگار گربه رو ندیده اما باز باهاش روبرو میشد ... گربه تو چشمای جیم نگاه میکرد در حالی که چشماش تو اون تاریکیه شب برق میزد

ــ باشه ؟

جیم احساس کرد یکی غیر از رزا کنارشه که یدفعه ای پرت شد گوشه ی دیوار ...

با جیغ ــ چی شد ؟

همون دختری که دفعه ی قبل اذیت جیم رو میکرد باز اومده بود سراغش

سینه خیز هر لحظه به جیم نزدیک تر میشد

جیم نه راه فراری داشت نه میتونست از ترس حرفی بزنه

فقط و فقط سر جاش میخکوب نشسته بود

دخترک با چشمای قرمزش به جیم نگاه میکرد

و حتی جیم از ترس نمیتونست لحظه ای چشماش و از روش برداره

چون میدونست اون دخترک دنبال یه سوژه ی جدید میگشت تا جیم رو اذیت کنه

جیم تو چشمای دختره ذل زده بود تا دختره دستاشو به گردن جیم نزدیک کرد

و  در حد امکان گردن جیم رو فشار میداد

دستای پر از خون اون دختره گردن جیم رو خونی کرده بود

رزا اون دختره و نمیدید و نمیدونست چه اتفاقی داره واسه ی جیم میفته

جیم نای نفس کشیدن نداشت تا اینکه رزا نزدیک جیم شد و روبروی جیم نشست همونجایی که دختره نشسته بود تا اینکه جیم بیهوش افتاد رو زمین

ــ جیـــــــــــــــــــــــــــــــــم ... جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چشماتو باز کن ( با گریه ) خواهش میکنم چشمات و باز کن ... جیــــــــم بلند شو

رزا خواست بره آب بیاره ... از ترس زیاد نگاهی به دور و برش انداخت ... از ترسی که داشت چایی ای که کنار دستش بود و تست کرد

ــ خنکه

بعد ریخت تو صورت جیم اما باز جیم چشماشو باز نکرد ... رزا دستاشو گذاشت قفس سینه ی جیم و فشار میداد

ــ یک ... دو .. سه ... چهار ... پنج ... آههههههههه جیم ( فکر رزا:نفس مصنوعی ؟ آره ... اما ... نه نه جیم باید به هوش بیاد ... آره )

بعد صورتشو نزدیک صورت جیم کرد جیم یهو چشماشو باز کرد و رزا یه جیغ بلند زد

ـ هی دختر ... چیکار میکنی ؟؟؟؟؟؟

ــ آآآآآآآآآآآ ... من خیلی ترسیدم ... خوبی ؟

ـ ............

ــ خب ... تو از هوش رفته بودی ...

ـ کمی صورتم حس چسبونکی داره ...

ــ چایی شیرینه چیز خاصی نیست

ـ |: چایی شیرین !!!!!!!!!!!!!!!!

ــ آره راستش ... من ریختم از هوش رفتی میخواستم به هوش بیای

ـ دیگه چیکار کردی ؟

ــ آآآآآآآآآ ... معذرت میخوام

بعد سرش و انداخت پایین

ـ ممنونم ... اگه تو نبودی معلوم نیست چه اتفاقی واسم افتاده بود ( فکر جیم:اگه ساراح زنده نباشه چی ؟ ... آهههههههه ... نه)

ــ چی شد اونجوری شدی ؟

ـ میشه نپرسی ؟

ــ اوهوم

ـ خوبه

جیم از جاش بلند شد

ـ من میرم به کارام برسم ... پروژم ... اگه میترسی باهام بیا

ــ اومدم

بعد از جاش بلند شد و پا به پای همدیگه تا اتاق رفتن جیم به پروژش میرسید رزا هم به در و دیوارا نگاه میکرد ... دو دقیقه ای نگذشت که نگاه کرد سقف اتاق ترک خورده از ترک خورده های سقف یه قطره خون چکید روی پیراهن رزا ... رزا نگاهی به پیراهنش کرد که لکه ای قرمزه

ــ بیام کنارت بنشینم ؟

ـ باشه فقط حواسمو پرت نکنی

ــ اومدم

بعد رفت کنار جیم نشست دستاش زیر چونش بود و به کارای جیم نگاه میکرد

ـ رزا ... اینطوری ذل نزن ... هواسمو پرت میکنی ... رزا با توأم

ــ ها ؟

ـ میگم اینطوری ذل نزن حواسم پرت میشه

ــ آهان

رزا نگاهشو از روی دست جیم برداشت

ــ واسه فردا دوستات و دعوت کردی ؟

ـ آ آره ...

ــ خوبه

ـ تو دوستی کسی رو اینجا نداری ؟

ــ فقط ساراح ... دوستام و که بخوام دعوت کنم معلومه یه جشن الکیه

ـ آههه آره درسته ... خب من کارام تموم شد واسه امروز ... بهتره خونه رو واسه فردا آماده کنیم

ــ باشه ... جیم پس بلند شو

جیم از جاش بلند شد و کمی به دور و برش نگاه کرد

ـ از کجا شروع کنیم ؟

ــ صب کن ... خب اومدم

ـ ؟؟؟؟؟

جیم و رزا از اتاق خارج شدن و با دیدن وضع حال و پذیرایی حسابی جا خوردن

ـ آهههههههههه ... نمیدونم کی میخواد این اتفاقات مسخره تموم شه ؟

ــ حالا باید چیکار کنیم جیم ؟

ـ هیچی ... مبلا و میزا جاشون تو زمانی که اینجا نبودیم تغییر کرده ... خب دست به کار شیم ...

ــ جیم ... من که زور مبل یا میز ندارم ...

ـ مگه میخوای تنهایی جابجا کنی ؟

ــ ... نه

ـ درسته ...

خلاصه هر طور شد جیم و رزا اونجا رو مرتب کردن و از خستگیه زیاد روی زمین خوابشون برد ... ساعت 10 صبح بود که جیم از خواب بلند شد و به در و دیوار میخور

ــ سلام صبح بخیر

ـ سلام صبح تو هم بخیر

ــ اتفاقی افتاده ؟

ـ دیر وقته ساعت  پنج بعد از ظهره ...

ــ چی ؟!!!!!!!!!! ...

ـ نمیبینی ساعت و پنج و ده دقیقه اس

ــ جیم ... ساعت ده و پنج دقیقه اس

ـ هــــــــــــــــــــــــــــــی !!! اینکه بدتر شد ... پنج ساعت دیر تر

رزا هیچی نمیگفت و فقط به جیم نگاه میکرد تا جیم به خودش اومد

ـ حواسم نبود که هوا روشنه

رزا سری واسه ی جیم تکون داد

ــ من میرم خودمو واسه عصر آماده کنم ... تو هم میتونی واسه ی خودت صبحونه آماده کنی و بخوری ...

ـ برو

رزا وارد حموم شد

شیر آب و باز کرد

رزا در حال شستن موهاش بود و چشماش و بسته بود

داشت دستاشو روی سرش میذاشت که احساس کرد یه دست روی سرشه

با ترس و لزر چشماشو باز کرد و برگشت

اما هیچ کس و ندید

بعد یه نفس عمیق کشید و دوباره شروع کرد به شستن موهاش

اینبار  سرگرم بود و با کف سرش مدل موهاش و جلو آیینه تغییر میداد کف روی صورتشو شست و چشماشو مالوند

متوجه دختری بلند تر خودش در حالی که پست سرش وایساده و داره تو صورتش نگاه میکنه برخورد

موهای دختره بلند بود و جلوی صورت رزا رو گرفت

با دیدن اون صحنه یه جیغ بلند زد

رزا خیلی سریع خودشو آماده کرد و حوله دورش گرفت و اومد بیرون

و بدون هیچ حرفی با ترس رفت تو اتاق خواب و در محکم بست جیم با کوبیده شدن در به هم یه جیغ ضعیف زد

رزا لباساشو پوشید و اومد تو اتاق

ـ تو در و زدی بهم ؟

رزا بدون اینکه حرفی بزنه حرف جیم رو با سر تأیید کرد ... جیم یه نفس عمیق کشید

ـ دیگه چه اتفاقی افتادی که تو انقدر ساکتی ؟

رزا هیچی نمیگفت و به جیم نگاه میکرد تا اینکه بغضش ترکید و زد زیر گریه جیم مات و مبهوت به رزا نگاه میکرد

 

منتظر قسمت های بعد این داستان باشید و با خوندن این داستان ما رو دنبال کنید

[ چهارشنبه 02 تیر 1395 ] [ 15:31 ] [ terrible_fear ] [ بازدید : 774 ] [ نظرات (1) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
قـقـنـوس [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
زیاد ترسناک نبودن ولی موزیک عاااااالی بود کلی حال کردم

سری های بعد اگ خواستی بذاری لینک رمان های پسران بد و هیچکسان جلد 1و2و3 بذار

از ار ال استاین هم اسم من اهریمن و خانه شیاطین،نفرین مومیایی هم خوشگلن

لینک شدی...
پاسخ:خخخ مرسی ... شرمنده دوس ندارم داستانای کسی رو بذارم
مرسی

آخرین مطالب
پست ثابت (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت13 (شنبه 06 تیر 1405)
بَختَک (شنبه 06 تیر 1405)
ارواح سر گردان (شنبه 06 تیر 1405)
روح (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت12 (شنبه 06 تیر 1405)
جن (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت11 (شنبه 06 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران